تبليغاتX
موندنی باشی همیشه


















موندنی باشی همیشه

سلام.دوستای عزیزم خوبین؟

بازم بعد از مدتها اومدم تا یه خاطره بنویسم.یه خاطره فراموش نشدنی.البته خیلی شیرین نبود در واقع قلبمون اومد تو دهنمون....!!!منظورم از(مون) من و دوستم  شیداست.

آقا جونم براتون بگه که جاتون خالی پنج شنبه جمع کردیم رفتیم تهران. ...به دو منظور....یکی به خاطر کنکور دانشگاه آزاد و یکی هم به خاطر نمایشگاه کتاب.

کنکورمون پنج شنبه ساعت 4 بود.ما ساعت 2:30 از خوابگاه خواهر سمیرا در اومدیم آخه باید میرفتیم سر قرارمون با سمانه و کارت ورود به جلسه رو که اون زحمتشو کشیده بود ازش تو مترو میگرفتیم.رفتیم گرفتیم  یه نگاه الکی به کارت انداختیم.رو کارت نوع آزمونو نوشته بود *تستی* کلی با هم خندیدیم که چه خوب شد که نوشتن وگرنه ما نمیدونستیم که تستیه...!!! خلاصه سرخوش با دل خجسته راه افتادیم سمت شهرک غرب.آخه اونجا رو انتخاب کرده بودیم.کلی تو راه مسخره بازی درآوردیم و ادای ادمای ندید بدید رو در آوردیم.اخه از حق نگذریم شهرک غرب جای تمیز و قشنگی بود.رفتیم تو محوطه دانشگاه و بلاخره دانشکده زبانهای خارجی رو پیدا کردیم.رفتیم طبقه دوم .دنبال جامون گشتیم .هر چی بیشتر میگشتیم کمتر پیدا میکردیم آخرش از یکی از مراقبا پرسیدیم که وای.....چشمتون روز بد نبینه!!! گفت خانوما حوزه شما که اینجا نیست!!! باید میرفتین خیابون شریعتی!!وای دنیا رو سرمون خراب شد...اونایی که به راههای تهران آشنا هستم میدونن فاصله شهرک غرب تا زرگنده چقدره!!!آخ نمیدونین چطوری با چشم گریون وسط خیابون یه ماشین نگه داشتیم تا مارو برسونه حوزه.ساعت 5 دقیقه به 4 بود فقط تصورش کنین!! راننده هم همون اول که مسیرمونو فهمید گفت آخ ..آخ ..آخ با این ترافیک تا یه ساعت دیگه هم نمیرسیم ... !!منو میگین به پهنای صورت اشک میریختم!اون لحظه به نظرم هیچ شانسی نداشتم.نمیدونستم که دفترچه عمومی تخصصی آزاد یکیه از وقتشم خبر نداشتم که 200 دقیقه است.اون موقع فقط به این فکر میکردم که دیدی عمومی رو از دست دادم.دیدی عمومیم صفر شد...تخصصیو اگه 100 هم بزنم بازم هیچی...خلاصه سرتونو درد نیارم نمیدونین تو اون بیست دقیقه ای که تو راه بودیم که برسیم به حوزه چی به من گذشت....ساعت 4:25 رسیدیم اونجا..دست راننده درد نکنه اگرچه همون اول که سوار شدیم کلی تو دلمونو خالی کرد ولی خوب خیلی خوب ما رو رسوند.از تاکسی پریدیم پایین و شروع کردیم به دویدن تو راه هر کس میدیدمون میگفت چرا حالا؟؟!!!چرا اینقدر دیر.؟؟!!بدو درو بستن!!!.رسیدیم پشت در بسته حوزه.نگهبان باز نمیکرد.پشت در هم یه عالمه از پدر و مادرا وایساده بودن.نگهبان میگفت من اول باید اجازه بگیرم نمیتونم راهتون بدم.اینجا بود که صدای همه بلند شد که آقا تو رو خدا این دو نفر رو راه بده.همه اون لحظه تو این فکر بودن که یه جوری ما بریم تو....وای بلاخرهدر باز  کرده.نمیدونم چه جوری دویدیم به طرف سالن...با چشمای اشکی و قرمز و سری که از درد داشت میترکید بلاخره نشستیم سر جامون و مشغول شدیم.تا ذفترچه رو دیدم همه چیز یادم رفت ...آخ جون سوالای عمومی و تخصصی با همه....خدایا شکرت...وقتشو ببین 200 دقیقه.یه لحظه سعی کردم اعصابمو آروم کنم و مشغول جواب دادن بشم.س.سوالا بد نبود.....تا 7:20 نشستم سر آزمون.تقریبا تونستم همه سوالا یه بار بخونم.

نمیتونم بگم آزمونمو خوب دادم ولی خوب با اون وضعیتی که رفتم سر جلسه بد نشد.نمیونم تا خدا چی بخواد....هرچی اون بخواد منم بهش راضیم.البته نا گفته نماند امسال خیلی خودکشی نکرد واسه درس خوندن....بازم صلاحمون دست خداست....تا اون چی بخواد....

یه معذرت خواهی به خدا بدهکارم.من اون موقع واقعا خدا رو یادم رفته بود..واسه همونم خیلی ناراحت بودم و نا امید شده بودم بعدا که شیدا اینو بهم یادآوری کرد واقعا متاسف شدم که چرا واقعا خدا رو یادم رفته بود....خدایا معذرت...واسه اون موقع و همه لحظه های دیگه که یادم میره تو هستی و همه چیز تو حکمت  توست....منو ببخش....ازت میخوام کمکم کنی تو لحظات سخت دیگه هیچ وقت فراموشت نکنم.دوستت دارم واسه به اندازه تک تک لحظه هایی که هستی و من یادم نیست.دوستت دارم ....

این آخر یک تشکر میخوام بکنم از خواهرای عزیزم شیدا جونم که پای به پای من گریه و اضطراب منو تجربه کرد....سمیرا جونم که سعی میکرد منو آروم کنه و سر جلسه بفرسته و میدونم اون موقع بهش چی گذشت.....و شادی گلم که ....عزیزم همش میگفت عارفه جون گریه نکن....آخی کلی اعصاب اونم خورد شد.....از همتون معذرت میخوام .به خاطر من کلی اذیت شدین.ممنوم ازتون.

روز جمعه هم رفتیم نمایشگاه!!!!خوب بود خیلی نکته خاصی نداشت.مثل هر سال البته به نظرم امسال تعداد ناشرای گمنام بیشتر شده بو و عده ای از معروفا هم نبودن.من که نمیدونم چرا..شما میدونین؟؟!!

فقط همین...

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388توسط عارفه | |